به ستاره‌ها دست بزن. . . | ویکی پدیا فارسی

به ستاره‌ها دست بزن. . .


پشتم به صندلی چسبیده بود و دست راستم روی دسته صندلی رها شده بود و بازوی چپم تکیه‌گاه وزنم بود؛ گویی، افکارم از سرم بیرون می‌ریختند و توی اتاق دکتر.... جا نمی‌شدند. پروژوکتور نور شدیدی را به صورتم می‌ریخت و لنز دوربین با سماجت به مردمک دیده‌ام خیره شده بود. اعصاب صورتم خسته شده بود. زمان زیادی تحت فشار بودند و گویی پوست صورتم بی‌حس و کرخت شده بود. گاهی، رعشه‌هایی زیر پوست صورتم احساس می‌کردم. ذهنم توی اتاق بند نمی‌شد. واژه‌ها گریزان و تیز پا از چنگم می‌گریختند.  نمی‌توانستم با هیچ اهرمی جمله‌ها را از جایشان، جابه‌جا کنم. زمان به‌طور عامدانه‌ای کُند می‌گذشت. عقربه ثانیه شمارِ ساعت بزرگ روی دیوارِ روبه‌رو، یک قدم جلو می‌رفت و دو قدم به عقب برمی‌گشت. پس از آن، دو پا به جلو می‌جهید و با یک گام بلند به عقب و جای اولش بر می‌گشت. باطریِ ساعتِ روی دیوارِ اتاق، خوابش برده بود؛ زمانِ اتاق نمی‌توانست وظیفه‌اش برای انتقال و جابه‌جایی آدم‌ها در میان لحظه‌ها را به‌خوبی انجام بدهد. انگار، زمان اتاق با زمان جاری در پشت در اتاق ارتباط و نسبت‌شان را از دست داده بودند. وقتی به اینکه با گریختن از چنگ زمان راکد و سرد اتاق، به چنگ زمان پر ازدحام بیرون از اتاق می‌افتم، فکر کردم، در صندلی فرو رفتم. بااین‌حال، همیشه لحظه‌ای در میان این زمان‌های پر ازدحام، شبیه به درخشش ستاره‌ای که نگاه ما را انتظار می‌کشیده است، مرا خیره می‌کند. چیزی شبیه امید، شبیه رؤیا، شبیه معجزه، هر لحظه را با لحظه‌های پیش و پس از خودش متفاوت می‌کند و همیشه، آینده (حتّی، گاهی گذشته) و جدا شدن از لحظة حال، فریبنده و اغواگر است.

        . . . با نیم ساعت تأخیر خودم را به کلاس رساندم. با این‌حال، نمی‌توانستم توی کلاس بمانم. خواب مرا با خودش به رویا می‌برد. حالت عجیبی داشتم. فکر می‌کنم انرژیم تحلیل رفته بود. وسایلم را برداشتم و شبیه تیری که از کمان رها می‌کنند، شتابان به سوی خانه روانه شدم. ده دقیقه بعد از هشت توی خانه بودم. با صدای آهنگ دوست داشتنی تلفنم از خواب بیدار شدم. انگار توانم تحلیل رفته بود و بی‌هوش شده بودم. چند ساعت از وقت افطار گذاشته بود. خواب، نیروی تحلیل رفته‌ام را بازگردانده بود. مقدار کمی نوشیدنی خوردم. حس خوبی داشتم. از حلوایی که دو شب پیش‌تر درست کرده بودم، خوردم. دوست داشتم فیلم ببینم. توی این هفته دومین باری است که دوست دارم فیلم ببینم. تصمیم گرفتم «boyhood» را تماشا کنم. فیلم مرا غرق احساس‌های آشنا می‌کرد. گذر زمان را به من یادآری کرد. امّا، بیش از همه مرا به تاریخ شخصی‌ام و به رؤیاهایم فرا خواند.

خُب، دلم می‌خواد تا ابد با هم باشیم؛
امّا، سرگردان هر جایی که باشیم،
می‌خوام آسوده و راحت باشی. . .
امّا، هنوز درخواست کن بمونم.
می‌خوام منو کامل بشناسی. . .
امّا، رازآلود بمونم.
همه چیزو عمیقاً در نظر بگیر،
امّا، شجاع بمون. . .
برو بالا، به برآمدگی نگاه کن،
پا برهنه روی لبه تیغ برقص،
به ستاره‌ها دست بزن، پلنگ رو از دُمش بگیر. . .
اگه تلاش نکنم، هرگز شکست نمی‌خورم.
اگه بری خونه، تاس می‌ندازی،
نمی‌تونی توی رودخونه دوبار قدم بذاری،
چیزی که خیلی دوست داری تبدیل به نفرت می‌شه. . .
خونه رو ترک نکنی، هرگز دیر نمی‌کنی . . .
غذا زیاد بخوری، چاق می‌شی . . .
اگه سگ بِخَری، گربه‌ات رو عصبانی می‌کنی. . .
پس یه نفس عمیق بکش و از سواری لذت ببر،
چون اومدن و رفتن، پهلو به پهلوی هم هستن. . .

        . . . روی میزم پُر از برگه‌های یادداشت با موضوعات مختلف و لوازم تحریر است. بشقابی پر از بیسکویت‌هایی با طعمی که دوست دارم، پاکت شیر و لیوانی که دوستش دارم، بشقابی پر از حلوا با رنگ و طرح و بویی که دوست دارم و موسیقی قشنگ « I’m callin’ U»، که با پخش تصادفی آهنگ‌ها در این لحظه پخش می‌شود. این‌ها و چیزهایی که توی اتاق و خونه‌ام دارم را دوست دارم. مهم‌تر از این‌ها، حرفه‌ای که دارم و کارهایی که انجام می‌دهم را دوست دارم. گل‌هایم را و آنچه زندگی‌ام هست را دوست دارم. امّا، امّا، امّا، مدّت زیادی است که عمیقاً شاد نبوده‌ام. اندوهگین یا غمگین نیستم. نگرانیِ جدّی ندارم. امّا، مدّت زیادی است که عمیقاً شاد نبوده‌ام. چیزی را از خودم پنهان کرده‌ام. گویی، شفاف و بلورین نیستم. رابطه‌ام با هستی، گسسته شده است. ابدیت، احساسی دور و نامفهوم و درک ناپذیز شده است.