تجربه‌ای از بودن . . . 1. ساختن| ویکی پدیا فارسی

تجربه‌ای از بودن . . . 1. ساختن

یا حّی . . .

امروز در سیاه‌چاله‌ای فرو رفته بودم که برایم درک ناپذیر بود. نمی‌دانستم منشا احساسی که داشتم کجاست. حس می‌کردم شخصی که حالش خوب نیست، مرا به خود می‌خواند. قدرت عجیبی داشت. اگر ادامه می‌یافت، مرا از پا می‌انداخت. خسته و بی رمق بودم. روحم بسیار تأثرپذیر است. با اینکه از خودم مراقبت می‌کنم، همواره در گرداب‌ها فرو می‌روم و با جان کندن، خودم را بیرون می‌کشم.

        عصر، از محل کارم به سمت کتابخانه رفتم تا کتاب‌ها را تحویل بدهم. مسیر متفاوتی را انتخاب کردم. از کوچه‌های قشنگی عبور کردم و خانه‌ها و باغ‌های زیبایی را دیدم. بعد از چهل دقیقه، به متروی قیطریه رسیدم و پس از آن در ایستگاه طالقانی پیاده شدم. پیش از اتمام ساعت کار مخزن کتابخانه، کتاب‌ها را تحویل دادم. چون خانه‌ام را جا‌به‌جا کرده‌ام و رفت و آمد به کتابخانه انصار برایم دشوار شده است، تصمیم داشتم که از آنجا کتابی به امانت نگیرم. امّا، میل به خواندن کتابی که پیش‌تر انتخاب کرده بودم، قوی‌تر بود. چند کتاب تحویل گرفتم و به خانه برگشتم. با شهر و با مردم، احساس بیگانگی می‌کردم. نمی‌توانستم جهان پیرامونم را درک کنم. به‌رغم این، به خورشید و گرمای تب آورش احساس خوبی داشتم. با درخت‌ها و گل‌هایی که توی پیاده‌رو می‌دیدم، احساس پیوستگی می‌کردم. توی خونه، گل‌ها انتظارم را می‌کشیدند. احساس می‌کردم با من گفت‌وگویی ازلی داشته‌اند. آنچنان با آنها احساس آشنایی و یکی بودن می‌کردم که دوست داشتم در آغوش‌شان بگیرم.

          نمی‌دانم چه مدت مطالعه کردم. چشمانم خسته‌اند. با این‌حال، ذهنم پر اشتیاق و با طراوت است. جمله‌ها و کلمه‌ها با وزن و آوایی با صلابت و اطمینان‌بخش، توی ذهنم شبیه بال بال زدن پروانه‌های سفید کوچکی که بازی‌کنان از میان سبزه‌ها  می‌گذرند و بی آنکه تن به ایستادن و توقف بدهند در افق گم می‌شوند؛ درست شبیه آنها، تن به ایستادن نمی‌دهند.

       . . . عشق، رغبت جدی به زندگی و پرورش آنچه به آن مهر می‌ورزیم، است. آنجا که این رغبت جدی نیست، عشق هم نیست. جوهر عشق «رنج بردن» برای چیزی و «پروردن» آن است. آدمی چیزی را دوست می‌دارد که برای آن رنج برده باشد و رنج چیزی را بر خویشتن هموار می‌کند که عاشقش باشد. شاید به این خاطر باشد که روباه به شازده کوچلو گفت «ارزش گل تو به زمانی است که صرف آن کرده‌ای...»؛ یعنی، چیزی که گل او را با سایر گل‌ها متفاوت کرده بود، همین زمان، همین رنج بردن بوده است... خصیصه عشق، همین توجه یا رغبت جدی، دلسوزی، احساس مسئولیت، احترام و دانایی است...  مهرورزی و عشق، آموختنی‌اند... به تربیت نیاز دارند. می‌خواهم بگویم، عشق ساختنی است و یافتنی نیست...

         «انسان را به عنوان انسان و رابطه‌اش را با دنیا به عنوان یک رابطه انسانی فرض کنید. در نظر بگیرید که عشق را تنها با عشق می‌توان مبادله کرد و اعتماد را با اعتماد و بر همین قیاس... اگر بخواهید از هنر لذت ببرید، باید آموزش هنری دیده باشید. اگر بخواهید در دیگران مؤثر باشید، خودتان باید شخصی واقعاً پرشور و عامل ایجاد نفوذ در مردم باشید. هر یک از روابط شما با انسان و با طبیعت، بایستی مبین زندگی حقیقی و فردی شما که بیانی از خواست ارادی شماست، باشد. اگر شما بدون اینکه طلب عشق کنید، عشق می‌ورزید؛ یعنی، اگر عشق شما عشقی است که قدرت تولید عشق ندارد، اگر به وسیله تجلی زندگی به عنوان یک عاشق از خودتان یک معشوق نساخته‌اید، عشق شما ناتوان است؛ یک بدبختی است»