دل... رای تو دارد...| ویکی پدیا فارسی
Xبستن تبلیغات
Xبستن تبلیغات

دل... رای تو دارد...

یا رئوف. . .

24خرداد

چمدانم را روی کابینت گذاشتم. یک‌به‌یک، وسایلی را که مادرم با مهر، محبت، دقت و نیز ظرافت، توی چمدان جای داده بود، توی کابینت یا توی یخچال و فریزر جای دادم. آنها را بو می‌کشدیم تا بوی خانه پدری را حس کنم. اشک روی گونه‌هایم سرازیر شده بود. اولین لحظه‌های برگشت به خانه خودم، با دلتنگی عظیمی همراه شد. گویی، سال‌ها از خانواده‌ام دور بودم. گل‌ها را ناز و نوازش کردم و بعد از شستن لباس‌های سفر و مرتب کردن خانه، راهیِ محل کارم شدم.

        عصر برای قدم زدن و خرید کتاب، از محل کارم بیرون رفتم. خیابان‌ها شلوغ بودند؛ امّا، آدم‌ها عجله‌ای نداشتند. سواره‌ها و پیاده‌ها، آرام حرکت می‌کردند. کوله‌ام سنگین و سنگین‌تر می‌شد. بااین‌حال، هنوز خرید می‌کردم. باید زودتر به خانه می‌رفتم تا افطاری آماده کنم. ولی، میل مبهمی در من بود که وادارم می‌کرد قدم‌هایم را کندتر برادارم. مسافتی که همیشه سواره می‌رفتم، حالا بی آنکه تصمیمی گرفته باشم، پیاده می‌رفتم. خستگی سفر، بی‌خوابی شب پیشین، خستگی کار، گرسنگی و حتی نگرانی برای تهیه افطار، هیچ‌کدام نتوانستند مانع از پیاده روی‌ام بشوند. گویی، سبک و رها بودم. قدم بر می‌داشتم؛ امّا، انگار کن پرواز می‌کردم. ذهنم آرام بود و دلم پر از احساس‌های شور انگیز شده بود. روز، با نوسان‌های آرام، رو به موت بود.

       مَردِ مُسِن، تلو تلو خوران قدم‌های سُستَش را جابه‌جا می‌کرد. بوی سبزیِ پیچیده شده در روزنامه روزهای مرده که از دستان لرزان پیرمرد آویزان شده بود، تویِ فضای پیاده رو عطر دوست داشتنی‌ای به‌جا می‌گذاشت. قدم‌هایم را کوتاه کردم تا از او جلو نیفتم. توی ذهنم ولوله‌ای به پا شد. الان چه کسی منتظر این مَردِ مُسِن است! آیا او روزی عاشق بوده است و اکنون معشوقه‌اش چشم انتظارش هست؟ به پیری فکر کردم. به پیری خودم فکر کردم. به این اندیشیدم که زندگی چقدر می‌تواند معنا بزاید. به عشق و به رابطه عاشقانه فکر می‌کردم. دلم می‌خواست از زندگی پیرمردی که بوی سبزی تازه‌اش پیاده رو را خوش عطر می‌کرد، بیشتر بدانم. دلم می‌خواست نگاهش را تماشا کنم تا بفهمم که آیا خوشبختی را درک کرده است! ذهنم، خوش‌بینانه و رؤیا پردازانه، ورود پیرمرد به خانه‌اش را تصور می‌کرد. بیش از آن، چشم‌های پر نور و درخشان معشوقه‌اش و همه هیجان خلوت مقدس عاشقانه را تصور کردم.

        صورتم را به سمت آسمان بالا بردم. آسمان با رنگ سربی مانندش، سرد و بی‌تفاوت و بی‌حالت بود. ابرهای تکه پاره شده‌ای خود را به آسمان آویخته بودند. دلم تماشای دریا را تمنا می‌کرد. دوست داشتم دریا را با رنگ‌ها و نور‌های خشن و عظیم و سنگ‌دلش، بنگرم. نگاهم سرد و بی حالت شده بود و دوست داشتم با افزودن بر سرعت گام‌هایم، هر چه زودتر به خانه بروم. هیاهوی زندگی، توی خیابان و پیاده‌رو، زیاد شده بود. بااین‌حال، سکوت در درون من پهناور و عمیق می‌شد. وقتی وارد خانه شدم، به یاد وزنِ شعر و آواز «دل من رای تو دارد...» افتادم. درحالیکه، آواز* را می‌شنیدم با عجله و شتابان خورشتی برای افطارم فراهم کردم. هنوز، سبک و رها و پر از احساس‌های شور انگیز بودم...

 

*

http://snd1.tebyan.net/1388/07/Avaze%20Dele%20Man%20Raaye%20To%20Darad59602.mp3?Download=true