تصمیم‌های نا تمام...| ویکی پدیا فارسی
Xبستن تبلیغات
Xبستن تبلیغات

تصمیم‌های نا تمام...

 

یا حبیب...

صبح ده دقیقه بعد از ساعت هشت بیدار شدم. نمی‌توانستم درک کنم که زود است یا دیر شده است. برای اینکه احساسی دربارة زمانِ بیدار شدنم داشته باشم، صورتم را به سمت پنجره چرخاندم و سعی کردم بفهمم وضعیت روشنایی و تابش نور چگونه است. اتاق خوابم موقعیت شمالی دارد؛ برای اینکه روشنایی نور به گلدان‌های انتهای هال بتابد، همیشه پرده‌ها را کنار می‌کشم و درِ اتاق را باز می‌گذارم و معمولاً شب‌ها به همین شکل باقی می‌مانند. نور ملایمی فضا را روشن کرده بود. با این‌حال، نمی‌توانستم احساسی دربارة زمان بیدار شدنم داشته باشم؛ زیرا، اغلب سحرگاهان ده دقیقه بعد از چهار بیدار می‌شوم و اگر غیر از این باشد و شب را تا صبح بیدار باشم، ساعت شش می‌خوابم و بیست دقیقه بعد از ده بیدار می‌شوم. امّا، اینکه ده دقیقه بعد از هشت بیدار شده بودم، موضوع تازه‌ای بود و نمی‌توانستم دربارة آن تصمیم بگیرم. به‌رغم این، چنین موضوعی در من احساسی ایجاد نمی‌کرد. توی رختخواب ماندم. امّا، خوابم نمی‌برد. چند بار از این پهلو به آن پهلو شدم. روی لبه تخت نشستم و با نگاهم روشنایی محسور کننده‌ای که از میان برگ‌های بنجامین می‌گذشت و روی سجاده می‌نشست، دنبال کردم. احساس خوبی داشتم و درونم پُر از هیجان و شادی بود.

        در حالیکه نگاهم را روی اشیاء می‌چرخاندم، گفت‌وگوی معمول روزانه با خودم را شروع ‌کردم. هم‌زمان، تصاویر بایگانی شده، مفاهیم، ارزش‌ها، خاطره‌ها، قرارها و نیز تصمیم‌ها به ذهنم یورش می‌آوردند و یک گفت‌وگوی دیگر در پَستوی ذهنم شروع ‌شد. حرکاتم کمی آرام و شاید بهتر است بگویم، خیلی کُند بود. مگر می‌شود تُند تر از این بود؟ وقتی از روی تخت بلند می‌شدم زیر لب زمزمه کردم: «Every day you waste is a day you’ll never get back!»؛ امّا، زمزمه‌ای از پَستویِ ذهنم خیلی قاطعانه و با لبخند ریز سرزنش گرانه‌ای گفت: روزهای تو حکایاتی ملموس و پرحادثه و سرشار از ناگفته‌های دوست‌داشتنی و دوست‌نداشتنی، داشته‌اند. امروز نیز، جهان منتظر تصمیم‌های تو نماند و خیلی پیش از آنکه تو بیدار شوی، تصمیمش را گرفته است. با این‌حال، من تصمیم‌هایی داشتم که می‌خواستم آنها را پیش ببرم. به‌رغمِ تصمیم و  اراده جهان، به تصمیم و اراده‌ام اطمینان داشتم. گرچه، بی‌صبرانه منتظر بازی‌های زندگی بودم.

      امروز را هدر دادم. فکر می‌کنم شکست خوردم. بااین‌حال، کارهایی انجام داده‌ام و افکاری داشته‌ام که مرا خشنود می‌کنند. امشب قبل از ساعت یک بامداد به رختخواب می‌روم و پیش از آن دربارة فردا تصمیم می‌گیرم. میز کار و یادداشت‌هایم را مرتب کرده‌ام و وسایلم را توی کوله‌ام گذاشته‌ام. فردا روز خداست و من به یاری او از امروز بهتر خواهم بود.