واژه‌های نیازمند...| ویکی پدیا فارسی

واژه‌های نیازمند...

شوق سیری ناپذیر ما برای خلق دنیایی نو (شاید متفاوت)، برانگیزاننده ماست. زیرا، روایت ما از زندگی تلاشی برای ساختن دوبارة آن است. تلاشی برای اینکه زندگی را در روایت‌مان به آنچه می‌خواهیم و می‌پسندیم، نزدیک‌تر کند. به راستی، ما چه می‌خواهیم؟ شاید، برای پاسخ به این پرسش احساس درماندگی کنیم؛ امّا، با مرور روایت‌هایمان درک پذیر خواهد بود که چرا می‌نویسیم.

       نوشتن برای من شبیه راز و نیاز است؛ حتّی، می‌شود گفت شبیه ناز و نیاز است. من در معاشرت‌ها و در گفت‌وگوها، زیاد سخن‌ می‌رانم (می‌گویم). گاهی، متوجه جادویی می‌شوم که مخاطبم را مسحور و سرمست کرده است. همینطور، متوجه ترس‌ها و دردهای عمیقی می‌شوم که مخابطم را زمین‌گیر و درمانده می‌کند. آتش کم جانی که با گفت‌وگو روشن می‌کنم، شعله‌ور می‌شود و پرچین‌ها را می‌سوزاند و پیش می‌رود تا درونی‌ترین‌ لایه‌های وجودی مخاطبم را بسوزاند. بااین‌حال، من هم در این آتش افروخته می‌سوزم و پس از هر گفت‌وگویی، شعله‌ای که در درون من است، ملتهب‌تر و فروزان‌تر می‌شود. وقتی از جهانی که با مخاطبم ساخته‌ایم، فاصله می‌گیرم؛ یعنی، در دنیای درونی خودم، این شعلة سرکش بر هستی‌ام می‌تازد تا بتواند به حیاتش ادامه بدهد. زیرا، این شعله فقط در گفت‌وگو حضور (حیات) دارد. من همین گفت‌وگویی که با خودم داشته‌ام را می‌نویسم. گویی، یادداشت‌هایم خاکستر برجای مانده از گفت‌وگوی درونی‌ام است. حرف‌هایی که مخاطبم را برای شنیدن‌شان هم‌دل و هم‌راز ندانسته‌ام. حرف‌هایی که حتی در گفت‌وگویی درونی، از خودم پنهان کرده‌ام. از آن همه گفت‌وگو، واژه‌هایی برای رژه رفتن روی صفحة سفید وبلاگم خط می‌کشند که بسیار نیازمندند. فقر ذاتیِ آنها نتیجة یک ضرورت است. ضرورتی که همواره از من می‌کاهد. این ضرورت همان گفت‌وگو است. گفت‌وگویی که آتش را روشن‌ نگه دارد و شعله را بیفروزد. هر بار و در هر گفت‌وگویی زبانه می‌کشد و پیش‌ می‌رود...

 

یک شب آتش در نیستانی فتاد،                 سوخت چون اشکی که بر جانی فتاد.
شعله تا سرگرم کار خویش شد،                هر نیی شمع مزار خویش شد.


نی به آتش گفت: کین آشوب چیست؟         مر تو را زین سوختن مطلوب چیست؟
گفت: آتش بی‌سبب نفروختم،                 دعوی بی‌معنیت را سوختم.
زانکه می‌گفتی نیم با صد نمود،                 همچنان در بند خود بودی که بود.


مرد را دردی اگر باشد، خوش است.             درد بی‌دردی علاجش آتش است.