نقطه‌ها...| ویکی پدیا فارسی
Xبستن تبلیغات
Xبستن تبلیغات

نقطه‌ها...

ساعت ده دقیقه مانده به پنج صبحِ بیست ونهمین روز اردیبهشت ماه است. بی آنکه بیندیشم یا به کاری سرگرم بشوم، همة شب را تا به سحر بیدار مانده‌ام. احساس می‌کنم آدم دیگری شده‌ام. این تفاوت را در ذهنم درک می‎کنم. نمی‌دانم در من چه اتفاقی افتاده است و این حالت، پیش آمدِ چه تصمیمی است. شاید باید بیش از آنکه به این وضعیت روحی‌ام فکر کنم، نگران روز پیشِ رویم باشم. از هفت صبح تا هشت شب، باید به جلسه یا کلاس درس بروم و شب نیز در یک میهمانی حضور بیابم. بااین‌حال، ذهنم آرام است.  این حالت ذهنی را دوست دارم. یعنی، سکوت پر رمز و رازی که هنگام مراجعت به خودم، تجربه‌اش می‌کنم. زمان کشدار می‌شود و همة ذرات، سخن می‌گویند. حتی، شب شبیه شفاف ترین پیام، به درونم راه می‌یابد و در سیاه چاله‌ای که در ذهنم ایجاد شده است فرو می‌رود. تصویرها، یک به یک می‌میرند، بی آنکه جایگزینی بیابند. ذهنم شبیه برگة سفیدی می‌درخشد و تلألو خیره کننده‌اش نگاهم را جذب می‌کند. دنبال یک نقطه‌ام. نقطه‌ای که شبیه لکه سیاهی در سفیدی درخشنده آشکار می‌شود. انگار سایه‌ای از دور پیدا می‌شود. نقطه امتداد می‌یابد و داستان شبیه یک معجزه شروع می‌شود. نقطه‌ها کنار هم، صمیمیت واژه‌ها را می‌سازند. به‌رغم این، همانطور که آغاز می‌شوند، پایان می‌یابند.

 

پی نوشت: شاید توی یک یادداشت، درباره‌اش بنویسم تا فهم پذیر شود.