گفت‌وگویی با تاریخ شخصی . . .| ویکی پدیا فارسی

گفت‌وگویی با تاریخ شخصی . . .

 

این یادداشت را پیش‌تر برای شخصی که نمی‌شناختمش نوشته بودم. او با تأسف و نگرانی و حیرت، در جست‌وجویِ پاسخِ «چراییِ بی‌توجهیِ آدم‌ها به روان مخاطب‌شان» بود. آن گفت‌وگو با شخصی که نمی‌شناختمش، شکل نگرفت؛ امّا، درون من این گفت‌وگو در جریان است. از خودم می‌پرسم:

 «آیا تا کنون، یک رابطة انسانی و اخلاقی را تجربه‌کرده‌ای؟».

«فکر می‌کنی، ساختن و تجربة یک رابطة اخلاقی، امکان پذیر است؟».

        وقتی اولین تعارض‌ها و تضادها را در درونم احساس کردم، وقتی اولین تمایزهای اجتماعی و فرهنگی و اقتصادی را درک کردم، وقتی تفاوت‌های جغرافیایی را فهمیدم، وقتی با احساسات و عواطف و افکارم رو‌به‌رو شدم، وقتی جدایی و تنهایی‌ام را در امتداد و پیوستگی با هستی درک کردم، در همة این لحظه‌های تکرار شونده و پایان ناپذیر، پرسش ویران کننده و سازندة «من کیستم»، غافلگیرانه و نا منتظرانه، نظم ذهنی‌ام را به‌هم ریخت و ذهن و احساس و افکارم را پر آشوب کرد. پاسخ من به این پرسش، همیشه این بود که: «من، توام.» یعنی، خودم را در رابطه درک کرده‌ام. خودم را در رابطه با خودم «من»، در رابطه با خالق هستی «الله»، در رابطه با جهان هستی و طبیعت، در رابطه با آدم‌های دیگر «تو»، درک می‌کنم. معنای زندگی برای من، ساختن بود. یعنی، همواره در حال ساختن خود بودن، ساختن آنچه «من»ام، بوده‌ام و هستم. اینچنین، زندگی برای من یک حرکت (رفتن) بی‌پایان است.

 

        تک نوازی تار، قطعة پروانه از استاد جلیل شهناز را می‌شنوم. ساعت .... است. زخمه‌های تار، روحم را بی‌تاب و تب‌دار می‌کند. به یاد تو افتادم. احساس کردم که دوست دارم برایت بنویسم. افکارم را توی ذهنم مرور کردم و به خودم گفتم، اگر برای او ننویسم، هیچ اتفاقی نمی‎افتد. امّا، اگر برای او بنویسم، جهان من و جهان او، تغییر خواهد کرد؛ زیرا، با نوشتن این نامه و ارسال آن برای تو، رابطه خلق می‌شود. گفت‌وگویی که شکل می‌گیرد، ما را رشد می‌دهد و از ما تصویر و تفسیرهایی تازه و شاید متفاوت، می‌سازد. ما، یعنی من و تو و رابطه، یک جهان انسانیِ نو بنیاد هستیم. اولی (من) و دومی (تو)، ازلی و ابدی‌اند؛ اما، سومی (رابطه) برساختة نویی است که حیاتش وابسطه به آن دوتای دیگر است.

 

 

        همة آنچه در بیرون از این جهان و در کهکشان بزرگ حیات‌مان، تجربه کرده‌ایم؛ یعنی، آنچه در جهان شخصی‌مان زیسته‌ایم،  بر این جهانِ نو بنیاد،  نیرو و انرژی وارد می‌کنند و بر آن تأثیر می‌گذارند و از آن تأثیر می‌پذیرند. به‌رغم این، رابطه را ما خلق می‌کنیم؛ بنابراین، مسئولیت آن به عهده ما خواهد بود. پیش از این، ما، همدیگر را تماشا می‌کردیم. اینک، امّا، ما به هم تعلق خواهیم داشت. واژه‌ها، جمله‌ها، افکار و احساساتی که همراه آن واژه‌ها و جمله‌ها هستند، باورها و تعصب‌ها و غم‌ها، شادی‌ها، همة آنچه درون‌مان در جوش و خروش‌اند، در دایرة بزرگ‌تری که ما است، جریان می‌یابند. ما، نمی‌توانیم کنترلش کنیم. ما، از عهدة آن همه، بر نمی‌آییم. زیرا، ما، فراموش می‌کنیم. گم می‌شویم. غرق می‌شویم. سرگشته و مبهوت می‌شویم. رابطه، ما را به ورایِ آنچه هستیم و به ورایِ آنچه می‌توانیم باشیم، می‌برد.

 

 


       نمی‌دانم صبح روز پیش‌رو، با چه افکاری بیدار می‌شوم؛

       امّا، می‌دانم با فکر کردن دربارة جهانی که خلق می‌شود، به خواب می‌روم.

 

 

پی‌نوشت:

آنها (آنهایی که به روان مخاطب‌شان بی‌توجهند) خودشان را در این جهان رها کرده‌اند.