انتخاب های نا امن...| ویکی پدیا فارسی
Xبستن تبلیغات
Xبستن تبلیغات

انتخاب های نا امن...

1.
پاسخم را یافتم. اینکه، چرا کرخت و بی حس بودم. اینکه، چرا نا شاد و اندوهناک بوده‌ام. به دنبال انتخاب‌های امن بوده‌ام. با خودم مرور می‌کنم و زمزمه کنان می‌گویم: «به دنبال انتخاب‌های امن و راحت نباش...». باید پیرو قلبم باشم. هیچ اتفاقی نخواهد افتاد. از آنچه ممکن است اتفاق بیافتد، نمی‌هراسم. اگر به راهم ادامه بدهم، به آنچه می‌خواهم، می‌رسم. هرگز تحت تأثیر کسانی که خودشان دست از رؤیاهایشان کشیده‌اند، قرار نخواهم گرفت. باید رؤیاهایم بزرگتر از ترس‌هایم باشند.
2.
زمان سپری می‌شد و من از میان لحظه‌های دشوار خودم را به پیش می‌راندم. سنگینی خرداد و تیر نفسم را بند آورده بود. با اینکه از وضع خودم ناراحت بودم و رنج می‌بردم، با مهارت، تمام ناراحتی‌ها و بد گمانی‌های خود را فرور می‌خوردم... با این‌حال، نمی‌توانستم راهی را که باید دنبال کنم، مشخص سازم... همه چیز (افکار) در مغزم، همچون ریشه‌های درختان بسیار نزدیک به‌هم، در هم می‌پیچدند. احساس می‌کردم حوادث فراتر از آن خواهد رفت که خودم حس می‌کنم و وضع فردی‌ام دیگر بازتابی از انتخاب خودم نیست. امّا، برای چندمین بار از خودم پرسیدم:
«تو خیال می‌کنی که خدا برای هریک از آدم‌ها پیامی خواهد فرستاد و برایش شرح خواهد داد که چرا چنین و چنان کرده (شده) است؟»
و دوباره آن روایت (داستان) آموزنده را به یاد آوردم:
«ایّوب گفت: کجاست آن راهی که آدم را به اقامتگاه روشنایی رهبری کند؟
پاسخ آمد: تو خود می‌دانی، چون تو پیش از آن به دنیا آمده‌ای...»
3.
سفر را به مرداد گره زدم. روزهایی که اصفهان بودم، قلبم پر درد بود. امّا، تبریز بیش‌تر از همة روزهایم، درد را به جانم فرا خواند. نمی‌دانم چه حس و حالی بود و نمی‌دانم از کجا می‌آمد. لحظه‌ها همچون چرخ دنده‌های فولادین و بی‌رحم، مرا له می‌کردند. به‌رغم‌این، ندایی آمد و جانم را از غم رهانید. مشهد تاب از من برد. همه لابه بودم و رهای رهای رها... چقدر احساس سبکی می‌کردم... نمی‌دانم چرا، امّا، نیرویی مرا به قم می‌کشاند. خسته بودم. بااین‌حال، رانندگی توی جاده را دوست داشتم. پلک‌هایم سنگینی می‌کردند. ولی، شوقی مرا به وجد می‌آورد. صدای حزن آلود عود توی ماشین می‌پیچید و هم نوا با وزش باد ملایم، روحم را می‌لرزاند...
4.
گاز و کابینت و آشپزخانه را تمیز کردم. ناهار فردا را توی ظرف مناسبی ریختم و سالاد درست کردم. برگه‌های یادداشت را مرتب کردم. هنوز میز کارم نا مرتب است. مقاله‌های مجله را نخوانده‌ام و برای نویسنده‌ها پیام ننوشته‌ام. بی آنکه متوجه باشم، ساعت به 2 بامداد نزدیک شده است. باید بخوابم تا برای کارهای فردا پُر توان و با نشاط باشم. قبل از خواب، لیست برنامه وکارهایم را می‌نویسم. کمی نگران هستم. باید تا آخر هفته، با پُر کاری، کارهای ناتمام را انجام بدهم.