بی‌حوصلگی یه روز آبانی...| ویکی پدیا فارسی
Xبستن تبلیغات
Xبستن تبلیغات

بی‌حوصلگی یه روز آبانی...

یا حبیب. . .

       دیشب وقتی می‌خواستم بخوابم، میل و نیاز به رها بودن و تنبلی، داشتم. ساعت را خاموش کردم و تلفن‌ها را قطع کردم. دوست داشتم بی اضطراب و بدون نگرانی بخوابم و مهم نباشد که چه ساعتی بیدار می‌شوم. به‌طور معمول، هر روز سحر بین ساعت چهار تا پنج بیدار می‌شدم؛ بعد، دوش می‌گرفتم، نماز و دعا و قران می‌خواندم، کمی نرمش می‌کردم و گاهی صبحانه و چای می‌خوردم و بعد، برای اینکه توی ترافیک گیر نکنم، زود از خانه بیرون می‌رفتم. هنگام رانندگی، رها کردن ذهنم از افکار جدی و برنامه‌های همیشگی، بخش فراغت صبح‌های من بودند. امّا، امروز بیست دقیقه مانده به هشت صبح بیدار شدم. بی‌حوصله بودم. به‌رغم‌این، دوش گرفتم و دو تا سیب خوردم. با کندی و رخوت، لباس‌هایم را پوشیدم. چند بار لباس عوض کردم تا لباسی را بپوشم که سر حالم بیاورد. هرچه زمان می‌گذشت، برای زندگی و تلاش کردن، اشتیاق بیشتری می‌یافتم. شاد تر می‌شدم و با انگیزه بیشتری کار می‌کردم. برنامه و کارها خیلی خوب پیش نمی‌رفتند. امّا، خوشحال بودم. یعنی، احساس‌های خوبی داشتم. اعتماد به نفسم تقویت می‌شد و امید‌های بیشتری درون قلب و ذهنم جوانه می‌زدند. تماس‌های تلفنی امروز (خانواده و دوستان) به من انرژی زیادی دادند.
باید پیش از خواب، لیست کارهای فردا را بنویسم. باید درباره نقشه زندگی‌ام فکر کنم. باید زودتر از همیشه بیدار شوم و پُر شور تر از همیشه، پاسخِ پرسش‌هایم را جست‌وجو کنم. یک نگرانی جدی دارم. باید برایش برنامه و راهبرد مشخص و روشن داشته باشم. دارم سعی می‌کنم مهم‌ترین رؤیاهایم را بسازم و تجربه کنم. نیاز است جدیت بیشتری داشته باشم و برنامه‌هایم و روش زندگی‌ام را بازبینی کنم.

لیست پرونده‌های باز

            موضوع خانه را توی لیست کارهای پیش‌رو نوشتم. باید به فکر پی‌گیری خانه باشم. اگر از الان برایش برنامه داشته باشم، وقت اتمام مدت اجاره، با آمادگی جابه‌جا می‌شوم. ترجیحم این است که به محل کار نزدیک‌تر باشم.